...

یکی بود
که عاشقه دویدن بود
اونقدر تند که باد توی گوشش زوزه بکشه
دویدن با چشمای بسته
یکی بود که یه نصفه شبی، توی یه اتوبانی، خلاف جهت حرکت ماشینا، با چشمای بسته، روی اون خط تیکه تیکه ی وسط اتوبان، شروع کرد به دویدن
اونقدر تند دوید و زوزه ی باد توی گوشش اونقدر بلند بود که صدای بوق کامیونی که از روبرو میومد نشنید
بعد رفت زیر کامیون
له شد
همه ی استخوناش شکست
همه ی خون بدنش هم ریخت روی زمین
بعد یه آمبولانس اومد و تفاله ی تنش را جمع کرد
بعد آمبولانسه رفت زیر قطار
همون تفاله ای هم که ازش مونده بود اول له شد و بعدشم آتیش گرفت و سوخت
راستی، این یارو وقتی رفت زیر کامیون جمجمه ش ترکید، گفت پااااااااق