مرد
انديشيد: « باز هم اين کلاغ ... » . کلاغ قارقاري کرد. روي شاخهي پاييني درخت پريد
و به مرد نگريست. نگاه مرد از پنجره گذشت و روي شاخه به کلاغ رسيد: کلاغي پير با
چشماني برّاق. چيزي مثل زمرد در دو چشم کوچکش ميدرخشيد . بدني سياه با لکههاي سفيد
و خاکستري . با هر نفس مرد ٬ کلاغ هم تکاني ميخورد . در سر مخروطي
شکلش تنها دو چشم ٬ دو گوي گر گرفته شده ديده ميشد مثل دو
ستارهي روشن در شب بيابان . مرد کمي به کلاغ نگاه کرد ولي خيلي زود نگاهش را دزديد
و به سمت ديگري سراند هميشه همينطور بود. بيش از چند لحظه نميتوانست به آن چشمها
نگاه کند. مغناطيس چشمان زلال جانور نگاه مرد را ميراند. سالها بود که اين کلاغ پير
در جلوي پنجرهاش لانه داشت و هميشه هر روز لااقل يکبار تلافي نگاه کلاغ را با
نگاه خود در چشمانش احساس ميکرد ولي تا امروز هيچگاه اينگونه نفوذ جادويي چشمان
کلاغ را در خود احساس نکرده بود. سالها پيش از اين ميتوانست ساعتها روي تخت سفري
گوشهي اتاقش لم بدهد و خواسته٬ناخواسته کلاغ را بنگرد و ساعتها او را
در ذهت خود بشکافد . اتفاق افتاده بود که گاه براي کلاغ از خودش ٬ دردهايش ٬ آرزوهاي
زندگيش و آيندهاي که ديگر حتي گماني به آن نداشت بگويد . مرد کلاغ را خوب ميشناخت
و ميتوانست تشخيص بدهد که روشنايي چشمان او با گذشت زمان بيشتر ميشد. مدتها بود
که به نگاه کلاغ عادت کرده بود . مثل همهي چيزهايي که از صبح تا شب ميديد و بيتوجه
از کنارشان عبور ميکرد ولي امروز نگاه اين موجود کوچک با روزهاي ديگر فرق داشت .
به همين خاطر مرد انديشيد: « چشماني که گرسنه اند ... » .
مرد
سيگارش را دست به دست کرد و از کنار پنجره به سمت تختش به راه افتاد. خودش را روي
آن ول کرد و فکر کرد. تا ساعت ۲ بعد از ظهر هنوز وقت زيادي داشت . آن قدر
وقت داشت که ريشهاي چند روزهاش را بتراشد. حمامي برود و بخوابد . به ياد تکانهاي
قطار افتاد و سپس به ياد سردرد هميشگياش. راهي دراز در پيش بود. راهي که بارها و
بارها آنرا رفته بود و آمده بود ٬ از همان اول زندگي . يک لحظه اين فکر از
مغزش گذشت که شايد اين آخرين بار است که اين راه را ميروم. پک عميقي به سيگارش زد
و دود آنرا به سمت ساک و چمدان بستهاش که از شب گذشته آماده کرده بود رها کرد.
سرش را برگرداند و به درخت نگاه کرد . از کلاغ خبري نبود . به اطراف نگاهي انداخت
و خيلي زود فکرش به جاهاي ديگر کشانده شد. هيچگاه در رفتار و حرکات موجودات اطراف
خود کنجکاوي نکرده بود ؛ از انسانها گرفته تا همين کلاغ پير صد و خوردهاي ساله .
بياختيار به جيب شلوارش دست برد و بليط مسافرتي دو نيم بعد از ظهر خود را لمس کرد
. از روي تخت جستي زد و به سمت کيف و چمدان بسته شدهاش رفت. خواست مطمئن شود که
همهي وسايل مورد نياز مسافرت را همراه دارد ولي خيلي زود از اين کار منصرف شد. به
سمت آينه دستشويي رفت. تصوير خود را که ديد لرزشي در مهرههاي کمر احساس کرد. هيچگاه
خود را اينگونه پير و فراموش شده نيافتهبود. چقدر روزگار به سرعت ميگذشت و
روزها و هفتهها و ماهها و سالها از پي آن . در طي اين سالها او حتي يک بار هم
فرصت آن را نيافته بود که به درستي به سراغ خود بيايد و غبار فراموشي را از چهرهي
خود بزدايد. ته سيگار از لاي انگشتانش افتاد. دستهاي خيس کردهاش را در موهاي جو
گندمي و آشفتهاش فرو برد. سعي کرد در برابر تصوير لبخند بزند. هميشه احساس ميکرد
هرگاه لبخند بزند جوانتر به نظر ميرسد . لبخند زد : تلخ و خشک . دندانهاي زرد و
پوسيدهاش خشونت چهرهاش را زيادتر ميکرد. دلش از خودش به هم ميخورد. آب دهانش
را قورت داد. چشمانش به سفيدي ميگراييد. حالت تهوع را در نگاه خود و استخوانهاي
فرونشستهي چهرهاش ميخواند ولي استفراغ نکرد. از آينه بدش ميامد. زير لب با
خشونت گفت : « کاش ميشد همهي آينه هاي دنيا را شکست » سرش را پايين گرفت . چند
لحطه بعد مثل اينکه چيزي يادش آمده باشد دوباره به تصوير خود نگريست . دو قطره اشک
گوشهي دو چشم گود نشستهاش ميدرخشيد. به عمق آينه نگريست . خود را نميديد . در
دوردست ٬ آينه ٬ تاريک و غريب بود. دستي از عمق آينه او را به درون ميکشيد. فضاي آينه
سرد بود و نمناک و او بياختيار ميرفت به اعماق آن تاريکي و آن غربت نا آشنا .
چيزي
درون آينه تکان خورد و اورا به خود آورد . خيرهتر شد. از اعماق تصوير ٬ از همان تاريکي و غربت جاري کلاغ را ديد که در گوشهي
چپ آينه سر تکان ميداد . با همان دو چشم براق و گرسنه . ناباورانه به پشت سر نگاه
کرد . بيرون ٬ روي درخت هيچ کلاغي نبود. به آينه نگاه
کرد. کلاغ هنوز سرش را تکان ميداد. به سمت پنجره برگشت . به سمت پنجره برگشت و
گوشهاي که تصوير کلاغ در آينه ميافتاد را به دقت برانداز کرد. از کلاغ خبري
نبود. دوباره به آينه نگاه کرد. هنوز آن دو قطره اشک روي گونههايش نسريده بود و
مثل دو قنديل از پوست پف کردهي زير چشمانش آويزان بود. نگاه کلاغ از روي درخت از
پنجره گذشت در اتاق چرخيد تا آنکه روي آينه درون چشمان مرد گره خورد. کلاغ به مرد
خيره شده بود و پلک هم نميزد. مرد ترسيد. براي اولين بار بود که اين گونه آشکارا
از کلاغ ميترسيد. ترسي سريع و بيوسواس. از آينه فاصله گرفت اما شعاع نفوذ نگاه جانور به سادگي از آينه
گذشت ٬ فاصلهها را پيمود و در همهي وجود مرد
منتشر شد. عقب عقب آمد . خود را روي تخت انداخت و در خود مچاله شد. گرماي بدنش بر
سصح پوست دستها و پيشانيش دويد. از تمام شدن خودش ميترسيد. به شدت با خود انديشيد
: « فرصت هست ٬ باز هم فرصت هست .» و فرصت هاي از دست
رفته را مرور کرد. سرش را در ميان دستانش گرفت . چشمانش را بست و تازه فهميد که گريسته
است .
سيگاري
ديگر روشن کرد و تند تند پک زد . به ساعت ديواري نگاه کرد. تا ساعت ۲ بعد از
ظهر هنوز وقت زيادي مانده بود. روي تخت دراز کشيد و سعي کرد به ساعت دو بعد از ظهر
و بعد از آن بيانديشد . بياختيار نگاهش روي ديوار رو به مرد لغزيد تا به آينه رسيد.
باور کردني نبود ؛ باز هم کلاغ ! همان کلاغ لعنتي با همان چشمان براق. ميخواست
خودش را متعاقد کند که آنچه بر او گرشته است اثر عصبيتهاي روزمرگي است . از اين
رو چشمانش را بست و سعي کرد تا ساعت ۲ بعد از ظهر بخوابد. پلکهايش را که
بست سرش سنگين شد. غلت کوتاهي زد. دقايقي بعد آهنگ يکنواخت نفسهاي ممتد و کوتاهش
فضاي اتاق را تسخير کرد. کلاغ هنوز بر جاي خود بود و به مرد نگاه ميکرد. جستي زد
و کنار پنجره پاييني نشست . حرکت بالهاي او آرام بود. آرام و مطمئن . گويي هر
آنچه درون اتاق است در اختيار اوست . کمي جلوتر رفت . خرناسه کوتاه و رگهدار نفسهاي
مرد که هر لخظه بلند تر ميشد نيز نميتوانست از جسارت جانور بکاهد. کلاغ پايينتر
آمد . به کف اتاق که رسيد خيلي آرام جلو آمد. به سمت نزديکترين پايهي تخت رفت .
حرکت کلاغ بر بدن خفته و سنگين مرد آرام بود. مرد تکاني خورد. کلاغ بر جاي خود
ثابت ماند. مرد آرام شد و دوباره خرناسههايش يکنواخت شد. کلاغ آرام سرش را از
شکاف بني دو دگمهي پيراهن مرد به بدن برهنهي او رسانيد. چند لحظه بعد مرد فرياد
وحشتناکي کشيد و از خواب پريد . چشمان ترسيدهاش سراسيمه درون آينه را جستجو ميکرد
. دستها ٬ پاها و لبهايش ميلرزيد. فرياد ديگري کشيد
و بياختيار به سمت چپ قفسهي سينهاش دست برد. سينه به عمق دو بند انگشت سوراخ
بود و کلاغ پير به آرامي داشت قلب مرد را ميجويد.